بازگشت به کتاب‌خانه
آرمیتا و طلای نامرئی

آرمیتا و طلای نامرئی

دکتر پاشا۷ فصل

خلاصه

«آرمیتا و طلای نامرئی» داستانِ دختری نوجوان در نسلِ اینستاگرام است که میانِ وسوسهٔ خرج‌کردن برای «لایک» و کشفِ قدرتِ سرمایه‌گذاری، یک انتخابِ سرنوشت‌ساز پیشِ رو دارد. روایتی شیرین از پس‌انداز، سرمایه‌گذاری در طلا، صبرِ سرمایه‌گذار و سودِ مرکب. این کتاب سوادِ مالی، فرقِ مصرف و سرمایه‌گذاری و روانشناسیِ پول را با زبانی نوجوان‌پسند آموزش می‌دهد — برای هر کسی که می‌خواهد پولش برایش کار کند، نه اینکه دود شود.

نظرِ خوانندگان

✍️ نظرها فقط از خریدارانِ واقعیِ کتاب ثبت می‌شود تا معتبر بمانند. بعد از خرید، همین‌جا می‌تونی امتیاز و تجربه‌ات رو بنویسی و اولین نفر باشی.

هنوز نظری ثبت نشده — اگر این کتاب را داری، اولین نفر باش.

قیمت۲۶۰٬۰۰۰ تومان

در یک نگاه

آرمیتا تمامِ پس‌اندازش را داد و یک پلاکِ طلا خرید — فردا فهمید اجرت ساخت طلا چقدر از پولش را برده. میکروبوکِ کوتاه دربارهٔ طلا، همراهِ کتابِ صوتی.

سرفصل‌های «آرمیتا و طلای نامرئی»

  1. ۱.فصل اول: ده میلیون تومان "لایک" خورنمونهٔ رایگان
  2. ۲.فصل دوم: شوکِ ریاضی پای تخته سیاه
  3. ۳.فصل سوم: طلای نامرئی توی جیبِ مانتو
  4. ۴.فصل چهارم: طلای نامرئی روی میز ناهارخوری
  5. ۵.فصل پنجم: آزمایشگاهِ پنجاه هزار تومنی
  6. ۶.فصل ششم: مسابقه لاک‌پشت دیجیتالی و خرگوشِ ویترینی
  7. ۷.فصل هفتم: کیمیاگرایِ نسلِ جدید

نمونهٔ رایگان: فصل اول: ده میلیون تومان "لایک" خور

این بخش رایگان است؛ برای ادامه، کتاب را تهیه کن.

لوکیشن: راسته زرگرهای بازار وکیل - عصر پنجشنبه بازار وکیل پنجشنبه‌شبا جای سوزن انداختن نبود. آرمیتا هدفونش رو انداخته بود دور گردنش و زور می‌زد پا به پای خاله شهره و مامان بیاد، ولی همش حواسش پرت نوتیفیکیشن‌های اینستاگرامش بود. پریناز (دخترخاله‌ش) همین ده دقیقه پیش استوری گذاشته بود: "یه عصر جذاب، خریدای جذاب‌تر". عکسِ دو تا بگِ لباسِ مارک. آرمیتا لبش رو جوید. دستش رو مشت کرد تو جیبِ هودیِ گشادش. کارت بانکی‌اش اون تو بود. ده میلیون و دویست هزار تومن. حاصلِ کلِ پول توجیبی‌ها، شادباش‌های تولد و حتی پولی که از فروختن اکانتِ بازی‌اش گیرش اومده بود. امروز نوبت اون بود که استوری بذاره. خاله شهره که موهای مش‌کرده‌اش رو خیلی شیک بالای سرش جمع کرده بود و بوی عطر تندش خط می‌نداخت تو هوا، وایساد جلوی ویترین گالری طلا: «ببین آرمیتا! اینا رو می‌گفتم. ظریف، مینیمال، خوراکِ خودته.» مامان هم وایساد و با وسواس ویترین رو اسکن کرد. خبری از نصیحت‌های کلیشه‌ای نبود. مامان می‌دونست آرمیتا خودش ریز و بمِ قیمت‌ها و مدل‌ها رو از پیج‌های بلاگرها حفظه. فقط کوتاه گفت: «مطمئنی می‌خوای همه پولت رو بدی طلا؟ آرمیتا شونه بالا انداخت، در حالی که داشت تو شیشه ویترین چتری‌هاش رو مرتب می‌کرد گفت: «نه مامان، گوشی که دِمُده میشه. پریناز هی پزِ نیم‌ستش گردنبندش رو میده. منم باید یه چیزی داشته باشم که به چشم بیاد. یه چیزی که... شاین داشته باشه.» رفتن تو مغازه. فروشنده یه پسر جوون بود با پیرهن جذب و ساعت هوشمند، نه مثل اون پیرمردهای بازاری قدیم. موزیک لایت خارجی هم تو فضا پخش بود. فروشنده با لبخندِ بازاریاب‌پسندی گفت: «سلام، خوش اومدید. کارای تینجری جدیدمون تازه رسیده. دنبالِ چه سبکی هستید؟ کارتیه؟ ون‌کلیف؟» آرمیتا با اعتماد به نفسِ الکی رفت جلو: «یه پلاک می‌خوام. حدود ده تومن. طرح پروانه یا یه چیزی تو این مایه‌ها. ولی نمی‌خوام خیلی سبک به نظر بیاد.» پسر جوون سینی چرمی رو گذاشت روی پیشخوان شیشه‌ای. «سلیقه‌ت عالیه. ببین این کارِ پروانه رو. تراش‌خورده‌س، لیزری نیست. یعنی توی نور، درخشش برلیان رو داره ولی نگین نداره که موقع فروش ضرر کنی.» خاله شهره پرید وسط: «وای آرمیتا! این محشره. بنداز گردنت ببینم.» آرمیتا پلاک رو برداشت. سبک بود، خیلی سبک. ولی تراش‌های روی بال‌های پروانه جوری بود که انگار صد تا نگینِ ریز داره. انداختش گردنش و تو آینه قدی نگاه کرد. این همون چیزی بود که لازم داشت واسه مهمونی فردا شب. یه بیانیه که بگه: "منم دیگه بچه نیستم، داراییم به خودم وصله." فروشنده ماشین‌حسابش رو برداشت. این لحظه، لحظه‌ی مرگِ سرمایه بود، اما هیچکس صداش رو نشنید. «خب، وزن کار، یک گرم و هشتصد سوت. طلای خامش میشه چیزی حدود هشت و خورده‌ای. اما چون کارِ برند و تراشِ دستِ خاصه، اجرتش یه کم بالاس. ۲۸ درصد اجرت، ۷ درصد سود، ۹ درصد مالیات...» فروشنده تندتند دکمه می‌زد. آرمیتا اصلاً به "۲۸ درصد اجرت" گوش نداد. تو ذهنش داشت کپشنِ پستِ جدیدش رو می‌نوشت. پسر جوون گفت: «جمع کلش میشه ده میلیون و صد و پنجاه. ولی چون مشتری خودمونید، رُندش می‌کنم ده و صد. خوبه؟» مامان یه لحظه مکث کرد، انگار می‌خواست چیزی بگه. شاید می‌خواست بگه: "پسرجان! ۲۸ درصد اجرت یعنی یک سومِ پولِ بچه داره دود میشه!" اما نگاهِ ذوق‌زده‌ی آرمیتا رو که دید، ساکت شد. مامان فقط گفت: «مبارکت باشه عزیزم. کارتت رو بده.» صدای دستگاه پوز اومد. رسید چاپ شد. آرمیتا جعبه‌ی کوچکِ سفید رو گرفت. حس می‌کرد برنده شده. فکر می‌کرد الان ۱۰ میلیون تومن "سرمایه" داره. نمی‌دونست که تو واقعیت، به محض اینکه پاش رو از مغازه بذاره بیرون، اگه بخواد همون پلاک رو بفروشه، به زور ۷ میلیون تومن دستش رو می‌گیره. اون ۳ میلیون تومن رو فقط بابت "احساسِ لاکچری بودن" و "برقِ تراش‌ها" داده بود. خاله شهره دست انداخت دور گردن آرمیتا و در گوشش گفت: «عالی شد. حالا بذار پریناز هر چی می‌خواد استوری بذاره. طلا یه چیز دیگه است.» آرمیتا لبخند زد و با گوشیش از جعبه عکس گرفت. هنوز نمی‌دونست که فردا، خانم "ندا"، معلم مدرسه‌شون که تازه از تهران اومده بود و خیلی هم "کول" و امروزی بود، قراره چه جوری با یه فرمول ساده، گند بزنه به این حسِ پیروزی.

دربارهٔ نویسنده

دکتر پاشا — مدرس و تحلیل‌گرِ مالی و بنیان‌گذارِ آکادمی دکتر پاشا. آموزشِ کاربردی و صادقانهٔ سرمایه‌گذاری، بازارهای مالی و روانشناسیِ پول به زبانِ فارسی. بیشتر بشناسید

کتاب‌های مرتبط

پرسش‌های متداول دربارهٔ «آرمیتا و طلای نامرئی»

آرمیتا و طلای نامرئی دربارهٔ چیست؟

آرمیتا کلِ پس‌اندازش را پای یک گردنبند می‌دهد و معلمِ ریاضی پای تخته نشانش می‌دهد همان لحظهٔ خرید بیش از ۲ میلیون ضرر کرده؛ بعد راهِ دیگری برای طلا داشتن یاد می‌گیرد و باید با خندهٔ فامیل، با «نتیجه» حرفش را ثابت کند.

چرا طلای زینتی سرمایه‌گذاری نیست؟

اجرتِ ساخت، مالیات و سودِ فروشنده همان لحظهٔ خرید می‌سوزد و هنگامِ فروش فقط وزنِ آب‌شده را می‌خرند — طلا باید حدودِ ۳۰٪ گران شود تا تازه سربه‌سر شوی.

با پولِ کم می‌شود طلا خرید؟

بله — قصه نشان می‌دهد چطور با مبالغِ کوچک هم می‌شود خودِ طلا را بدونِ اجرت و مالیات خرید و قطره‌قطره دارایی ساخت.

drpasha

آکادمی دکتر پاشا با تیمی از متخصصان بازارهای مالی و ارز دیجیتال، آموزش‌های کاربردی ترید، سرمایه‌گذاری و مدیریت ثروت را برای فارسی‌زبانان فراهم می‌کند تا تصمیم‌های مالی آگاهانه‌تری بگیرند.

نماد اعتماد الکترونیکی (اینماد)
تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت برایآکادمی تخصصی دکتر پاشا محفوظ میباشد.