بازگشت به کتاب‌خانه
ژینا و ژوبین

ژینا و ژوبین

دکتر پاشا۵ فصل

خلاصه

«ژینا و ژوبین» داستانِ نفس‌گیرِ سقوطِ مالی و تله‌های پولیِ زندگیِ مدرن است؛ از فروپاشیِ ناگهانی و پناه‌بردن به مسکن‌های سمی، تا توهمِ «دخلِ پر، جیبِ خالی»، خرجِ آبرو و اعتبار، و تلفِ عمر و پول در اینستاگرام. روایتی که آینهٔ رفتارهای مالیِ روزمرهٔ ماست و نشان می‌دهد چطور تصمیم‌های کوچک، آدم را به ورشکستگی یا نجات می‌رسانند. این کتاب با زبانِ داستان، روانشناسیِ خرج‌کردن، مدیریتِ بحرانِ مالی و بودجه‌بندی را می‌آموزد.

نظرِ خوانندگان

✍️ نظرها فقط از خریدارانِ واقعیِ کتاب ثبت می‌شود تا معتبر بمانند. بعد از خرید، همین‌جا می‌تونی امتیاز و تجربه‌ات رو بنویسی و اولین نفر باشی.

هنوز نظری ثبت نشده — اگر این کتاب را داری، اولین نفر باش.

قیمت۳۱۰٬۰۰۰ تومان

در یک نگاه

دو خواهر که یک روز هم کاسبی نکرده‌اند کلیدِ رستورانِ پدرشان را می‌گیرند و شبِ اول فرقِ دخل و سود را می‌فهمند. میکروبوکِ کوتاه، همراهِ کتابِ صوتی.

سرفصل‌های «ژینا و ژوبین»

  1. ۱.فصل اول: سقوط در آبیدر (The Crash)نمونهٔ رایگان
  2. ۲.فصل دوم: مسکنِ سمی (The Toxic Painkiller)
  3. ۳.فصل سوم: دخلِ پر، جیبِ خالی (The Illusion of Wealth)
  4. ۴.فصل چهارم: گوشی ۳۰ میلیونی یا آبروی ۳۰۰ میلیونی؟ (The Hidden Cost)
  5. ۵.فصل پنجم: قاتل زمان در اینستاگرام (The Time Vampire)

نمونهٔ رایگان: فصل اول: سقوط در آبیدر (The Crash)

این بخش رایگان است؛ برای ادامه، کتاب را تهیه کن.

مکان: سنندج، دامنه کوه آبیدر، رستوران سنتی «خاندان». زمان: غروب جمعه، اواسط مهر ۱۴۰۴. صدای اخبار شبکه‌ی خبر، مثل مته توی مغز آدم فرو می‌رفت. مجری با یه لحن عادی، انگار داره وضعیت آب و هوا رو میگه، گفت: «دلار بازار آزاد روی ۱۳۵ تومن تثبیت شد.» ژینا موهای کوتاه و فانتزی‌اش که تازه بنفش کرده بود رو با کلافگی از جلوی صورتش زد کنار. نشسته بود روی یکی از تخت‌های سنتی تهِ رستوران، پاش رو انداخته بود روی پاش و داشت با یه دست سیب‌زمینی سرخ‌کرده می‌خورد و با دست دیگه تند تند توی تلگرام تایپ می‌کرد. اصلا انگار نه انگار وسط رستوران باباشه. سرش رو بلند کرد و با یه لحن کش‌دار گفت: «بابا رحیم... توروخدا اون کولر رو بزن. بوی پیاز داغ و دنبه گند زد به لباسام. الان قرار دارم، بوی آشپزخونه میدم ضایعه‌ست!» ژینا ۲۴ سالش بود، گرافیک خونده بود و تمام زندگیش توی لپ‌تاپ و پروژه‌های فریلنسری‌اش خلاصه می‌شد. از نظر اون، رستوران یعنی «جایی که فقط پیرمردها میرن». اون طرف، پشت یه میز چهارنفره، ژوبین داشت با تلفن دعوا می‌کرد. ۳۳ سالش بود اما خط اخم پیشونیش نشون می‌داد انگار چهل رو رد کرده. لباس رسمی تنش بود، چون مستقیم از دفتر شرکت معماری اومده بود اینجا تا یه سر به بابا بزنه. «آقای مهندس، من نمی‌تونم با این نوسان قیمت متریال بخرم! دیروز میلگرد یه قیمت بود، امروز یه قیمت...» تلفن رو با عصبانیت قطع کرد و کوبید روی میز. بابا رحیم پشت دخل نشسته بود. تنها نقطه امن این سالن پر هیاهو. یه پیرمرد کرد خوش‌تیپ با سیبیل‌های پرپشت که همیشه بوی هل و گلاب می‌داد. اما امشب رنگش مثل گچ دیوار بود. دستش رو گذاشته بود روی سینه‌اش و داشت سعی می‌کرد نفس عمیق بکشه. ژوبین که داشت کاغذهای نقشه‌اش رو جمع می‌کرد، زیرچشمی بابا رو دید. یه لحظه خشکش زد. «بابا؟... خوبی؟» بابا رحیم خواست بگه «خوبم دخترم»، ولی صداش درنیومد. انگار یه مشت آهنی راه گلوش رو بسته بود. استکان چای کم‌رنگ از دستش لرزید و با یه صدای وحشتناک افتاد روی پیشخوان شیشه‌ای. شترق! صدای شکستن شیشه، سکوت مرگباری توی رستوران انداخت. ژینا هندزفری رو از گوشش کشید بیرون. ژوبین دوید سمت دخل. بابا رحیم، اون کوه محکمی که هیچ‌وقت خم نشده بود، جلوی چشم‌های وحشت‌زده‌ی دخترهاش، مثل یه ساختمون که ستونش رو زدن، روی صندلی ولو شد و از اونجا سُر خورد کف زمین. یک ساعت بعد - بیمارستان توحید سنندج بوی تند الکل و وایتکس، ژوبین رو پرت کرد به ۲۲ سال پیش. روزی که مامان رفت و دیگه برنگشت. اون موقع ۱۱ سالش بود و ژینا ۲ سال. یادش اومد چطور بابا رحیم هم پدر شد، هم مادر. حالا بابا اون پشت، توی اتاق "سی‌سی‌یو" بود و ژوبین حس می‌کرد دوباره همون دختربچه بی‌پناه ۱۱ ساله‌ست. دکتر از اتاق اومد بیرون. خستگی از سر و روش می‌بارید. ماسکش رو داد پایین: «همراهان رحیم خانی؟» ژینا و ژوبین پریدن جلو. ژینا ریملش ریخته بود زیر چشمش و سیاه شده بود. دستش می‌لرزید. دکتر سرش رو تکون داد: «خطر رفع شد، ولی...» ژوبین نفسش رو حبس کرد: «ولی چی دکتر؟» «سه تا رگ اصلی قلبش درگیره. سکته‌ش شدید بوده. الان استنت گذاشتیم ولی عضله قلب ضعیف شده. ببینید دخترم، رک بگم... پدرتون باید کار رو ببوسه بذاره کنار. حداقل تا دو سال. استرس، داد و بیداد، بوی دود، ایستادن زیاد... همه اینا براش سمه. اگه می‌خواید زنده بمونه، پاش نباید به اون رستوران برسه.» انگار آب یخ ریختن روی سر ژوبین. «دکتر چی میگی؟ رستوران تمام زندگی باباست! اگه نره دق می‌کنه!» دکتر پرونده رو بست: «اگه بره، می‌میره. انتخاب با خودتونه.» هنوز گیجِ حرف دکتر بودن که مسئول پذیرش صداشون کرد. «خانم خانی؟ باید ۱۲۰ میلیون تومن واریز کنید برای تسویه وسایل جراحی و آی‌سی‌یو.» ژوبین به ژینا نگاه کرد. ژینا وحشت‌زده گفت: «من کلاً ۳ تومن تو کارتمه. هنوز پول پروژه لوگوی شرکتِ آراد رو نریختن.» ژوبین تندتند اپلیکیشن بانک خودش رو باز کرد. موجودی: ۱۸ میلیون و ۴۰۰ هزار تومن. تمام پس‌اندازش رو ماه پیش داده بود برای پیش‌خرید یه آپارتمان نقلی که هنوز اسکلتش هم بالا نرفته بود. «ژینا... ما بدبخت شدیم.» «چرا؟ بابا که زنده‌ست!» «بابا زنده‌ست، ولی پول نداریم ترخیصش کنیم. بدتر از اون...» ژوبین به انتهای راهرو نگاه کرد، جایی که کاپشن بابا رحیم دست پرستار بود. «منبع درآمد بابا، همون رستورانیه که دکتر قدغن کرده. اجاره مغازه، حقوق اوس کریم، پول گوشت و برنج... با دلار ۱۳۵ تومنی، اگه در رستوران یک هفته بسته باشه، ورشکست می‌شیم.» پرستار اومد جلو و یه کیسه پلاستیکی داد دست ژوبین. «وسایل شخصی بیمار. اینم کلیدهای مغازه.» دسته کلید سنگین و قدیمی رستوران، با اون جاسوئیچی چرمی کهنه، افتاد کف دست ژوبین. سرد بود. سنگین بود. بوی مسئولیت می‌داد. ژینا با بغض گفت: «ژوبین... حالا چیکار کنیم؟ من از بوی دنبه متنفرم! من نمی‌تونم برم اونجا وایسم پای صندوق!» ژوبین به کلیدها خیره شد. خودش هم متنفر بود. اون عاشق معماری بود، عاشق خط‌کش و نقشه، نه سروکله زدن با مشتری و اداره بهداشت و قصاب. اما چاره‌ای نبود. ژوبین کلیدها رو توی مشتش فشار داد، طوری که دندانه‌های کلید توی دستش فرو رفت و دردش باعث شد جلوی اشکش رو بگیره. برگشت سمت ژینا و با صدایی که می‌لرزید اما سعی می‌کرد محکم باشه گفت: «فردا صبح میریم رستوران.» «چی؟! من فردا ددلاین دارم ژوبین! نمی‌تونم!» «باید بتونی! اگه در اون خراب‌‌شده باز نشه، پولی در نمیاد که خرج دوای بابا و قسط‌های خونه و زندگی خودمون بشه. فهمیدی؟» ژینا زد زیر گریه. «ما هیچی بلد نیستیم... گند می‌زنیم.» ژوبین به در بسته سی‌سی‌یو نگاه کرد. «آره، بلد نیستیم. ولی مجبوریم یاد بگیریم. چون اگه یاد نگیریم، همین یه ذره آبرویی هم که بابا جمع کرده، حراج میشه.» بیرون بیمارستان، باد سرد پاییزی می‌پیچید. موبایل ژینا زنگ خورد. یه نوتیفیکیشن از بانک اومد: «قسط وام شما عقب افتاده است.» جنگ واقعی شروع شده بود. دو تا دختری که هیچ ربطی به بازار و کاسبی نداشتن، حالا وسط میدون مینِ اقتصادِ ۱۴۰۴ ایستاده بودن.

دربارهٔ نویسنده

دکتر پاشا — مدرس و تحلیل‌گرِ مالی و بنیان‌گذارِ آکادمی دکتر پاشا. آموزشِ کاربردی و صادقانهٔ سرمایه‌گذاری، بازارهای مالی و روانشناسیِ پول به زبانِ فارسی. بیشتر بشناسید

کتاب‌های مرتبط

پرسش‌های متداول دربارهٔ «ژینا و ژوبین»

ژینا و ژوبین دربارهٔ چیست؟

دو خواهرِ سنندجی — معمار و گرافیست — ناگهان باید رستورانِ سنتیِ پدرِ بیمارشان را با بدهیِ سنگین اداره کنند؛ هر درسِ کاسبی را با ضرر و اشک می‌خرند و منتورِ سختگیری نمی‌گذارد غرق شوند.

چه درس‌هایی از آن می‌گیرم؟

فرقِ دخل و سود، سمِ خریدِ احساسی، فرقِ قیمت و ارزش (صرفه‌جوییِ ۵۵ میلیونی که ۱۴۸ میلیون هزینه ساخت)، و اینکه زمانِ مرده هم پول است.

برای چه کسی است؟

کسانی که بارِ کسب‌وکار یا مالیِ خانواده ناگهان روی دوششان افتاده و باید یک‌شبه بزرگ شوند.

drpasha

آکادمی دکتر پاشا با تیمی از متخصصان بازارهای مالی و ارز دیجیتال، آموزش‌های کاربردی ترید، سرمایه‌گذاری و مدیریت ثروت را برای فارسی‌زبانان فراهم می‌کند تا تصمیم‌های مالی آگاهانه‌تری بگیرند.

نماد اعتماد الکترونیکی (اینماد)
تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت برایآکادمی تخصصی دکتر پاشا محفوظ میباشد.